متن هایی برای هیچ
چشمانت آخرین ساحل از بنفشههاست و بادها مرا دریدند و گمان کردم که شعر نجاتم میدهد اما قصیدهها غرقم کردند گمان کردم که ممکن است عشق جمعام کند ولی زنها قسمتم کردند! آری محبوب من: شگفت است که زنی در این شب ملاقات شود و راضی شود که با من همراه شود... و مرا با بارانهای مهربانی بشوید عجیب است که در این زمان شعرا بنویسند عجیب است اینکه قصیده هنوز هست و از میان آتشها و دودها میگذرد و از میان پردهها و محفظهها و شکافها بالا میرود مانند اسب تازی عجیب است این که نوشتن هنوز هست با این که سگها بو میکشند و با این که ظاهر گفتگوهای جدید میتواند شروع هر چیز خوبی باشد...
نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت
15:47 توسط نرگس مهر علی| |

