پنجشنبه بیست و هفتم تیر 1387
Beim Gang über den Strand
beschloss ich, dich zu verlassen.
Ich trat auf dunklen Schlick,
der wankend nachgab,
sank ein, kam wieder heraus,
beschloss, du solltest
heraus aus mir, da du darin lastetest
wie ein kantiger Stein,
und ich plante, wie ich dich loswürde,
Zug um Zug:
dir die Wurzeln abhacken,
allein dem Wind dich überlassen.
Ach, in dieser Minute
mein Herz, überkam dich
ein Traum
mit seinen schaurigen Schwingen.
Du fühltest dich verschlungen vom Schlick
und riefst mich, und ich kam nicht herbei,
du gingst unter, starr,
ohne dich zu wehren,
bis du versankst im Strandschlund.
Später
stieß mein Entschluss auf deinen Traum,
und seit dem Bruch,
der uns die Seele zerbrach,
sind wir aufs neue aufgetaucht, rein und nackt,
uns liebend,
ohne Traum, ohne Strand,
vollständig und strahlend,
vom Feuer besiegelt.
Pablo Neruda
برگردان:
وقت گذشتن از ساحل
قصد ترک تو در خیالم بود
پاهایم را گل و لای
در خود غرق می کرد
و دوباره به بیرون پرتاب
تو باید
بیرون بیایی از من
زیرا که چون سنگی چهارگوش
روی من لمیده ای
در سرم می چرخید
چگونه بیرونت افکنم
نخ به نخ
ریشه هایت را کندم
و به باد سپردمت.
آخ، در همین دقایق
قلب من پیروز شد
بر تو
رویایی مهیب و لرزان
تو در گل و لای فرورفتی
مرا صدا کردی
به سویت نیامدم
بیشتر فرورفتی
خیره ماندم
بی آن که یاری ات کنم
و تو در قعر ساحل فرورفتی.
بعدها
عزم من
تنها رویای تورا بازکرد.
و از زمان جدایی
که جانمان را یک باره پاره کرد
ما نو شدیم
پاک و برهنه
خود را دوست داریم
بی رویا، بی ساحل
کامل و درخشان
از آتش پلمپ شده ایم.
دوشنبه هفدهم تیر 1387

Rose Auslaender اشعاری از Ich habe michin mich verwandeltvon Augenblick zu Augenblick in Stücke zersplittertauf dem Wortweg Mutter Sprachesetzt mich zusammen Menschmosaik به خود بازگشته ام
لحظه به لحظه
تکه تکه بود
راه کلام من
زبان مادری
پیوندم داد
موزاییک انسان
Mein Vaterland
ist tot
sie haben es begraben
im Feuer
Ich lebe
in meinem Mutterland
Wort
سرزمین مادری
سرزمین پدری ام
مرده است.
به خاک سپرده اندش
در آتش
زندگی می کنم
در واژه
سرزمین مادریم
برگردان نازنین مهرا
سه شنبه یازدهم تیر 1387
برای دوستان مهربانم سایه و احمد ( دل نوشته ها )
شعری از اسماعیل خویی
این دل ِ دیرآشنا
ـ دل ِخودم را می گویم ـ
این دل ِ دیرآشنا که ـ لیک، شگفتا! ـ بیشتراز اندکی هم
هرجایی ست،
زود رم و کم نیاز
گربه خانم ِ زیبایی ست
کآینه ای هم اگر نداشته باشد،
قدر ِ خودش را
به صدر ِ مجلس ِ زیبایان
می داند.
دوست ندارد کسی بگوید زشت است:
زان که برای جهان و جان ِ طُرفه گرایان،
می داند،
دیدن ِ او
روزنی
به باغ ِ بهشت است.
دوست بداریدش:
تا
نازان، خُرخُر کنان،
به روی دامن تان
لم دهد:
تا بگذارد
به چشم ِ دست
ببینید
پوست اش،
ار دوست داشته باشدتان،
نرم تر از ابر است.
وای شما، آه،
وای شما، لیک، اگرکه دشمن داریدش:
خانم ِ ما
ـ من چه می توانم کرد، این میان؟ ـ
خوشگلک ِ نازنین ِ فریبا
خوی تباری
ـ ناخن و چنگال ِ خویش ـ را هم دارد هنوز.
گربه ی زیبا،
روی دُمش پا اگر بگذارید،
ببر است.
بیست و ششم ژانویه ۹۷ ـ بیدرکجای میلان

